مشکلات
نویسنده : saba - ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ آذر ،۱۳۸۸
 

کشاورزی الاغ پیری داشت که یه روز الاغش اتفاقی میفته تو ی یک چاه بدون آب .
کشاورز هر چه سعی کرد نتونست الاغ رو از تو چاه بیرون بیاره .برای اینکه حیوون بیچاره زیاد زجر نکشه کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتن چاه رو باخاک پر کنن تا الاغ زود تر بمیره و زیاد زجر نکشه .مردم با سطل روی سر الاغ خاک می ریختند اما الاغ هر بار خاکهای روی بدنش رو می تکوند و زیر پاش می ریخت و وقتی خاک زیر پاش بالا می آمد سعی میکرد بره روی خاک ها .روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا اومدن ادامه داد تا اینکه به لبه ی چاه رسید و بیرون اومد .
مشکلات زندگی مثل تلی از خاک بر سر ما میریزند و ما مثل همیشه دو اتنخاب داریم .

اول اینکه اجازه بدیم مشکلات ما رو زنده به گور کنن
 
دوم اینکه ازمشکلات سکویی بسازیم برای صعود
!!!

نظر شما چیه؟

 

 


 
comment نظرات ()
 
از هر دری حکایتی
نویسنده : saba - ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸٧
 

 

از دیوان منسوب به امیرالمومنین على ع:
فرزندم ! در میان مردان ، جانورانى یافت مى شوند، که همچون آدمیان بینایى و شنوایى دارند و هر زیان مال خویش را نگرانند. لیکن ، اگر به دینشان آسیبى رسد، اندوهى ندارند.

برده دارى را برده اى بود، که خود خوراک پست مى خورد و برده را پست تر مى خوراند. برده از این حال ، سر، باز زد و از صاحب خویش ‍ خواست ، تا او را بفروشد. و فروخت . و دیگرى او را خرید که خود سبوس مى خورد و او را نیز مى خوراند. برده از او نیز خواست تا وى را بفروشد و فروخت و دیگرى خرید که خود سبوس مى خورد و او را نمى خوراند. از او نیز خواست تا بفروشد و چنین شد. مالک تازه ، خود چیزى نمى خورد و سر او را تراشید و شب او را مى نشاند و چراغ بر فرقش مى گذاشت و از وى به جاى چراغدان استفاده مى کرد. اما، این بار برده ماند و تقاضاى فروش نکرد. تا برده فروشى او را گفت چه چیز تو را به ماندن نزد این مالک واداشته است ؟ گفت : از آن مى ترسم که دیگرى مرا بخرد و فتیله در چشمم کند و به جاى چراغ به کار گیرد.

مردى که فریفته زنى بود، به او نوشت : خیالت را بفرست تا بر من بگذرد و او به پاسخ نوشت : دو دینار بفرست تا به بیدارى به نزدت آیم.

اشعب - طماع معروف عرب - به گروهى کودکان برخورد و او را به بازى گرفتند. اشعب گفت : واى بر شما! سالم بن عبدالله از خرماهاى وقفى عمر بخش مى کند. کودکان به سوى خانه سالم بن عبدالله رفتند و اشعب نیز به دنبال آنان رفت . و گفت : نمى دانم شاید راست باشد!

بزرگى گفته است : بزرگوارى ، به همت والاست نه استخوان هاى پوسیده دروغگو متهم است ، هر چند که دلیل روشن ، و بیانى راستگو داشته باشد. لغزش آدمى در پراکندگى گام اوست . چه بسیار که کور به مقصود مى رسد و بینا از هدف باز مى ماند. با کسى دشمنى مکن ! چه ، تو نیز از دشمنى دانا و نادان برکنار نیستى . از مکر دانا و نادانى نادان بپرهیز! از نکوهش کسى بپرهیز! که اگر حضور داشت ، او را بسیار مى ستودى ، و نیز از ستایش کسى بپرهیز! که اگر غایب بود، او را نکوهش ‍ بسیار مى کردى

روزى معاویه به یکى از یمنى ها گفت : از شما نادان تر نبوده است . زیرا زنى بر آنان فرمانروایى داشته است . و او، به پاسخ گفت : نادان تر از قبیله من ، دودمان تواند که چون پیامبر خدا (ص ) آنان را فرا خواند، گفتند: پروردگارا! اگر این بر حق است ، از آسمان بر ما سنگ ببار! و نگفتند که : پروردگارا اگر این بر حق است ، ما را به سوى او هدایت کن.

آنچه از مقامات صوفیان نقل شده است :
اگر مرا پرسند از آرزو چه خواهى ؟ گویم : آرزویم تقرب به یارانست .
هر بلایى که در رضاى آنان مرا رسد غنیمت است و هر عذابى در راه محبت آنان گواراست . 

عربى را گفتند: بلیغ ‌ترین مردم کى ست ؟ گفت : آن که کمتر لفظ به کار گیرد، و حاضر جواب تر باشد

روزى عبدالملک بن مروان با خواص و قصه گویان خویش نشسته بود و گفت : چه کسى مى تواند به ترتیب حروف الفبا، اعضاى بدن انسان را بر شمرد؟ سوید بن غفله گفت : من و پس گفت : انف ، بطن ، ترقوه ، ثغر، جمجمه ، حلق ، دماغ ، ذکر، رقبه ، زند، ساق ، شفه ، صدر، ضلع ، طحال ، ظهر، عین ، غبغبه ، فم ، قفا، کف ، لسان ، منخر، نغنوع ، وجه ، هامة ، ید.

مردى صاحب خانه خود را گفت : چوب هاى این سقف را اصلاح کن که صدا مى دهد. صاحب خانه گفت : نترس که تسبیح مى گوید. مستاءجر گفت : از آن مى ترسم که او را رقت قلب دست دهد و به سجده افتد.

 


 
comment نظرات ()
 
برداشت آزاد...
نویسنده : saba - ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸٧
 

پروفسور مقابل کلاس فلسفه خود ایستاد و چند شیء رو روی میز گذاشت. وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ سس مایونز رو برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.

بعد از شاگردان خود پرسید که آیا این ظرف پر است؟

و همه موافقت کردند.

سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپهای گلف قرار گرفتند؛ و سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند.

بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگر از پرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: "بله".

بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. "در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!" همه دانجویان خندیدند.

در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: " حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند – خدایتان، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان، دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود.

سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشنتان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده."

پروفسور ادامه داد: "اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان رو روی چیزهای ساده و پیش پاافتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین.

همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین.

اول مواظب توپهای گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند."

یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟

پروفسور لبخند زد و گفت: " خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست، همیشه در اون جایی برای دو فنجان قهوه برای صرف با یک دوست هست! "

 


 
comment نظرات ()
 
سقراط و غیبت...
نویسنده : saba - ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸٧
 

در یونان باستان، سقراط به دانش زیادش مشهور بود و احترامی والا داشت. روزی یکی از آشنایانش، فیلسوف بزرگ را دید و گفت:
"
سقراط، آیا می‌دانی من چه چیزی درباره‌ی دوستت شنیدم؟"
سقراط جواب داد: "یک لحظه صبر کن، قبل از این‌که چیزی به من بگویی، مایلم که از یک آزمون کوچک بگذری. این آزمون، پالایش سه‌گانه نام دارد.  
آشنای سقراط: "پالایش سه‌گانه؟"
سقراط: "درست است، قبل از این‌که درباره‌ی دوستم حرفی بزنی، خوب است که چند لحظه وقت صرف کنیم و ببینیم که چه می‌خواهی بگویی. اولین مرحله، پالایش حقیقت است. آیا تو کاملا مطمئن هستی که آن‌چه که درباره‌ی دوستم می‌خواهی به من بگویی حقیقت است؟"
آشنای سقراط: "نه، در واقع من فقط آن را شنیده‌ام و..."
سقراط: "بسیار خوب، پس تو واقعا نمی‌دانی که آن حقیقت دارد یا خیر. حالا بیا از مرحله دوم بگذر، مرحله‌ی پالایش خوبی. آیا آن‌چه که درباره‌ی دوستم می‌خواهی به من بگویی، چیز خوبی است؟"
آشنای سقراط: "نه، برعکس..."
سقراط: " پس تو می‌خواهی چیز بدی را درباره او بگویی، اما مطمئن هم نیستی که حقیقت داشته باشد. با این وجود ممکن است که تو از آزمون عبور کنی، زیرا هنوز یک سوال دیگر باقی مانده است: مرحله‌ی پالایش سودمندی. آیا آن‌چه که درباره‌ی دوستم می‌خواهی به من بگویی، برای من سودمند است؟"
آشنای سقراط: " نه، نه حقیقتا."
سقراط نتیجه‌گیری کرد: "بسیار خوب، اگر آن‌چه که می‌خواهی بگویی، نه حقیقت است، نه خوب است و نه سودمند، چرا اصلا می‌خواهی به من بگویی؟"
این‌چنین است که سقراط فیلسوف بزرگی بود و به چنان مقام والایی رسیده بود


 
comment نظرات ()
 
ماجرا این است...
نویسنده : saba - ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸٧
 

 

 

ماجرا این است، آری ماجرا تکراری است
زخم کهنه است اما بی نهایت کاری است
از شما می پرسم آن شور اهورایی چه شد
بال مواج و خیال عرش پیمایی چه شد
پشت این ویرانه های شعر شهری هست نیست؟
زهر این دلمرگی را پادزهری هست؟ نیست
ساقه امیدها را داس نومیدی چه کرد؟
با دل پر آرزو احساس نومیدی چه کرد؟
هان کدامین فتنه دکان وفا را تخته کرد
در رگ ایمان ما خون صفا را لخته کرد
هان چه آمد بر سر شفافی آیینه ها
از چه ویران شد ضمیر صافی آیینه ها
شور غوغای قیامت در نهان ما چه شد؟
ای عزیزان رستخیز ناگهان ما چه شد؟
دست دلهامان چرا از شور یا مولا فتاد
از چه طشت انتظار ما از آن بالا فتاد


 
comment نظرات ()
 
خدا نکرده اگر...
نویسنده : saba - ساعت ٢:٥۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸٧
 

 

 

خدانکرده اگر دلبرم به من نظر نکند
حدیث عشق به دل ذره ای اثر نکند
اگر که او نپسندت به سینه درمان را
خدا گواست دگر نسخه ای ثمر نکند
دلی که از اثر معصیت سیه گشته
بجز نگاه ولایت بر او اثر نکند
خدا نیاورد آن ساعتی که دلبر ما
به قدر تربت العینی به ما نظر نکند
تمام ترسم از این است که صبح یک جمعه
گه ظهور که آید مرا خبر نکند
اگر که سایه ی رحمت کشد از این سر ما
ز کوچه ی دل ما لحظه ی گذر نکند وای بر ما
منم که بی نظرش برشکسته می گردم
وگرنه دلبر من ذره ای ضرر نکند
دلا ز دلبر خود خوب پاسداری کن
که گر صفای تو باشد دگر سفر نکند
امان از آنکه شوم مدعی ولی دل خویش
به راه میکده راضی به دردسر نکند
کسی که دردسرش را نخواست عاشق نیست
کسی که اهل بلا نیست ترک سر  نکند


 
comment نظرات ()
 
چرا هفت سین؟
نویسنده : saba - ساعت ۳:٠٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸٦
 

 

به طور مقدمه باید دانست که عدد "هفت" نزد ایرانیان قدیم مقدس بود و به خاطر ستارگان هفتگانه یعنی « زهره ، مشتری ، عطاد ، زحل ، مریخ ، زمین و خورشید » عدد هفت را گرامی می داشتند. نیاکان ما که زرتشتی بودند ، اعتقاد داشتند که عقل مقدس یعنی " اهورامزدا " که به او "سپند مینو" نیز می گفتند ، شش وزیر بزرگ به نام "امشاسپندان" دارد که یعنی مقدسان جاویدان و این شش امشاسپند با "سپندمینو" تشکیل (هفت سپند) می دهند.
علت این که هفت سین به راستی هفت سین است ، اشاره به هفت "امشاسپند" است و چون کلمه "سپند" با سین شروع می شده ، روی این اصل به علامت آن هفت مقدس جاودانی ، چیزهائی در نظر گرفته شده که هم با حرف سین شروع شده باشند و هم مورد استفاده مثبت بشر واقع شوند.
عدد هفت در فرهنگ ملل مختلف:
-عدد هفت در قدیم :
مردم بابل عدد هفت را مقدس می شمردند ، طبقات آسمان و زمین و سیارات هفت بوده است ، ایام هفته هفت روز است.
-هفت از نظر مذاهب:
به عقیده هندیها در آئین برهما انسان هفت بار می میرد .
عروس و داماد باید هفت قدم به اتفاق هم بردارند. هفت قدم جلو رفته و قسم می خورند ، در آئین زرتشت هفت فرشته مقرب وجود دارد. در تورات مذکور است که هفت نر و ماده را با خود برگیر تا نسلی بر جهان بماند.
-هفت در آئین مسیح :
هفت معجزه ، از 33 معجزه را مسیح در انجیل ذکر کرده است ، در انجیل از هفت روح پلید صحبت شده است ، به نظر فرقه کاتولیک ، هفت نوع شادی و هفت غسل تعمید وجود دارد.
-هفت در اسلام:
آسمان هفت طبقه دارد . فرعون در خواب هفت گاو چاق و هفت گاو لاغر را دید که گفتند هفت سال خشکسالی و هفت سال فراوانی می شود. جهنم هفت طبقه دارد . گناهان اصلی هفت عدد است . پیش از اسلام در بین اعراب ، هفت بار طواف دور کعبه مرسوم بوده و در سنت اسلامی نیز چنین است . هفت نفر قاری قرآن معروف بودند ، هفت بار شستن اشیاء ناپاک و قرار گرفتن هفت عضو بدن هنگام نماز نیز مذکور است .
-هفت در تصوف :
هفت وادی سلوک در تصوف معروف است 1) طلب ، 2)عشق ، 3)معرفت ، 4) استغنا ، 5)توحید ، 6) حیرت ، 7)فنا ، مولوی می گوید:
هفت شهر عشق را عطار گشت ......... ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم
-هفت در تاریخ :
همراهان داریوش با خود او هفت نفر بودند، در نقش رستم در بالای آرامگاه داریوش ، هفت نقش ملاحظه می شود . جنگهای هفت ساله در زمان لوئی 11 واقع شد. اژدهای هفت سر معروف است . هفت پسر گشتاسب به هفت راهزن تبدیل شدند و هفت خوان رستم و اسفندیار معروف است.
-معابد هفت طبقه:
در بابل و آشور هر معبدی هفت طبقه داشت و هر طبقه به نام یکی از سیارات و هفت رنگ بود (سرخ ، سیمین، سفید، سیاه، ارغوانی، آبی و سبز). حصار اکباتان هفت دیوار داشت و آرامگاه کورش هفت پله دارد.
-سفره هفت سین:
در کشورهای مختلف هفت سین‌های متفاوتی پهن می‌شود، حتی در برخی از نقاط ایران و دیگر کشورها به جای هفت سین، هفت شین پهن می‌کنند، سفره هفت سینی که امروزه بیشتر مرسوم است داری هفت مورد از چیزهای مانند:
• سبزه : نماد خرمی و نو زیستی
• سرکه : نماد شادی ( میوه درخت تاک در ایران میوه شادی خوانده میشد )
• سمنو : نماد خیر و برکت
• سیب : نماد مهر و مهرورزی
• سیر : نگهبان سفره ( در اکثر فرهنگ های آریائی برای سیر نقش محافظت کننده از شر قائل بودند )
• سماق: نماد مزه زندگی
• سنجد : نماد حیات و بزر حیات
• سپند : (اسفند)
در سفره مرسوم است، میوه، گل، شیرینی‌های سنتی، ماهی قرمز، سبزی خوردن، کتاب آسمانی، دیوان شاعران و آینه، قرار دهند


 
comment نظرات ()
 
آیا می دانستی؟؟
نویسنده : saba - ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸٦
 

 

questionmark

 

آیا میدانستی که زرافه تار صوتی ندارد و لال است و نمیتواند هیچ صدایی از خود در آورد ؟!

 آیا میدانستی که موشهای صحرایی چنان سریع تکثیر پیدا میکنند ، که در عرض هجده ماه دو موش صحرایی قادرند یک میلیون فرزند داشته باشند !؟

 آیا میدانستی که جنین بعد از هفته هفدهم خواب هم میتواند ببیند ؟!

 آیا میدانستی که گربه و سگ هر کدام پنج گروه خونی دارند و انسان چهار گروه ؟!

 آیا میدانستی که روباهها همه چیز را خاکستری میبینند ؟!

آیا میدانستی که اسبها در مقابل گاز اشک آور مصون اند ؟!

آیا میدانستی که زرافه ایستاده وضع حمل می‌کند و نوزادش از فاصله 180 سانتی متری به زمین میافتد ؟!

آیا میدانستی که 1300 کره زمین در سیاره مشتری جای می گیرد ؟!

آیا میدانستی که رود دجله به خلیج فارس میریزد ؟!

آیا میدانستی که 85% گیاهان در اقیانوسها رشد میکنند ؟!

آیا میدانستی که اولین تمبر جهان در سال 1840 در انگلستان به چاپ رسید ؟!

آیا میدانستی که سریعترین پرنده شاهین است و میتواند با سرعت 200 کیلومتر در ساعت پرواز کند ؟!

آیا میدانستی که اولین اتوموبیل را مظفرالدین شاه قاجار وارد ایران کرد ؟!

آیا میدانستی که قدرت بینایی جغد 82 برابر قدرت دید انسان است ؟!

آیا میدانستی که در شیلی منطقه ی صحرایی وجود دارد که هزاران سال است در آن باران نباریده است ؟!

آیا میدانستی که هر 50 ثانیه یک نفر در دنیا به بیماری ایدز مبتلا میشود ؟!

آیا میدانستی که وزن اسکلت انسان بالغ سیزده تا پانزده کیلوگرم است ؟!

آیا میدانستی که خرس قطبی هنگامی که روی دو پا می‌ایستد حدود سه متر است ؟!

آیا میدانستی که زرافه میتواند با زبانش گوشهایش را تمیز کند ؟!

آیا میدانستی که خرگوش و طوطی تنها حیواناتی هستند که می‌توانند بدون برگشتن اشیاء پشت سر خود را ببینند ؟!

آیا میدانستی که اگر همه یخهای قطب جنوب آب شود بر سطح آب اقیانوسها هفتاد متر اضافه می شود و در این صورت یک چهارم خشکیهای کره زمین زیر آب میرود ؟!

آیا میدانستی که کبد یا جگر تنها عضو داخلی بدن است که اگر با عمل جراحی قسمتی از آن برداشته شود دوباره رشد میکند ؟!

آیا میدانستی که میزان انرژی که خورشید در یک ثانیه تولید میکند ، برای تولید برق مورد نیاز تمام کشورهای جهان به مدت یک میلیون سال کافی است ؟!

آیا میدانستی که هر عنکبوت تار ویژه خود را دارد و هیچگاه تارهای آنها به هم شبیه نیستند ؟!

آیا میدانستی که اگر در یک سال هیچ یک از نسلهای یک جفت مگس نر و ماده از بین نروند ، حجم مگسهای متولد شده با حجم کره زمین برابر میشود ؟!

آیا میدانستی که رودی در کامبوج شش ماه سال ازشمال به جنوب و شش ماه دیگر سال از جنوب به شمال جریان دارد ؟!

آیا میدانستی که طول قد هر انسان سالم برابر هشت وجب دست خود اوست ؟!

آیا میدانستی که سریع ترین عضله بدن انسان زبان است ؟!

آیا میدانستی که شبکه چشم 135 میلیون سلول احساس دارد که مسوولیت گرفتن تصاویر و تشخیص رنگها را بر عهده دارد ؟!

آیا میدانستی که بدن انسان پنجاه هزار کیلومتر رشته عصبی دارد ؟!

آیا میدانستی که در برج ایفل دو میلیون و نیم پیچ به کار رفته است ؟!

آیا میدانستی که طول رگهای بدن انسان پانصد و شصت هزار کیلومتر است ؟!

آیا میدانستی که هشت پا با وجود داشتن بدنی بزرگ میتواند از سوراخی به قطر پنج سانتیمترعبور کند ؟!


 
comment نظرات ()
 
با ارزش ترین چیز
نویسنده : saba - ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸٦
 

 

 tear eye

روزی فرشته‌ای از فرمان خدا سرپیچی کرد و برای پاسخ دادن به عمل اشتباهش در مقابل تخت قضاوت احضار شد. فرشته از خداوند تقاضای بخشش کرد. خداوند با مهربانی نگاهی به فرشته انداخت و فرمود: ”من تو را تنبیه نمی‌کنم، ولی تو باید کفاره گناهت را بپردازی. کاری را به تو محول می‌کنم، به زمین برو و باارزش‌ترین چیز دنیا را برای من بیاور“. فرشته خوشحال از اینکه فرصتی برای بخشوده شدن دارد به سرعت به سمت زمین رفت.

سال‌ها در روی زمین به دنبال باارزش‌ترین چیز دنیا گشت. روزی به یک میدان جنگ رسید، سرباز جوانی را یافت که به سختی زخمی شده بود مرد جوان در دفاع از کشورش با شجاعت جنگیده بود و حالا در حال مردن بود فرشته آخرین قطره از خون سرباز را برداشت و با سرعت به بهشت بازگشت.

خداوند فرمود: ”به راستی چیزی که تو آورده‌ای باارزش است. سربازی که زندگی‌اش را برای کشورش می‌دهد، برای من خیلی عزیز است، ولی برگرد و بیشتر بگرد“.

فرشته به زمین بازگشت و به جست‌وجوی خود ادامه داد. سالیان دراز در شهرها، جنگل‌ها و دشت‌ها گردش کرد. سرانجام روزی در بیمارستان بزرگ پرستاری را دید که بر اثر یک بیماری در حال مرگ بود. پرستار از افرادی مراقبت کرده بود که این بیماری را داشتند و آنقدر سخت کار کرده بود که مقاومتش را از دست داده بود. پرستار رنگ پریده در تختخواب سفری خود خوابیده بود و نفس نفس می‌زد.

در حالی که پرستار نفس‌های آخرش را می‌کشید، فرشته آخرین نفس پرستار را برداشت و به سرعت به سمت بهشت رفت.

و به خداوند گفت: ”خداوندا! مطمئناً آخرین نفس این پرستار فداکار باارزشمندترین چیز در دنیا است.

خداوند پاسخ داد: این نفس چیز باارزشی است. کسی که زندگی‌اش را برای دیگران می‌دهد. یقیناً از نظر من باارزش است. ولی برگرد و دوباره بِگرد فرشته برای جست‌وجوی دوباره به زمین بازگشت و سالیان زیادی گردش کرد. شبی مرد شروری را که بر اسبی سوار بود در جنگل یافت. مرد به شمشیر و نیزه مجهز بود. او می‌خواست از نگهبان جنگل انتقام بگیرد. مرد به کلبه کوچکی که جنگلبان و خانواده‌اش در آن زندگی می‌کردند، رسید. نور از پنجره بیرون می‌زد. مرد شرور از اسب پائین آمد و از پنجره، داخل کلبه را با دقت نگاه کرد. زن جنگلبان را دید که پسرش را می‌خواباند، و صدای او را که به فرزندش دعای شب را یاد می‌داد، شنید چیزی درون قلب سخت مرد، ذوب شد. آیا دوران کودکی خودش را به یاد آورده بود. چشمان مرد پر از اشک شده بود و همانجا از رفتار و نیت زشت پشیمان شد و توبه کرد.

فرشته قطره‌ای اشک از چشم مرد برداشت و به سمت بهشت پرواز کرد. خداوند فرمود: ”این قطره اشک باارزش‌ترین چیز در دنیا است، برای اینکه این اشک آدمی است که توبه کرده و توبه درهای بهشت را باز می‌کند“.


 
comment نظرات ()
 
قرص سیر و سلوک
نویسنده : saba - ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ بهمن ،۱۳۸٦
 

حاج آقا که از مسجد بیرون آمد،جوانک دنبالش دوید.حاج آقا ایستاد و نگاهی به جوان انداخت.انگار می دانست در دلش چیست ولی سکوت کرد.جوان پرسید:حاج آقا برای سیر و سلوک باید چه کار کنیم؟فکر می کرد الان است که حاج آقا یک ذکر یادش بدهد یا دعایی برایش بنویسد و تمام فکر می کرد اگر بتواند این ذکر ویژه را از زیر زبان حاج آقا بیرون بکشد،دیگر به جرگه عارفان و سالکان طریق حق پیوسته و از فردا با چشم برزخی اش می تواند باطن همه آدم ها را ببیند و هر وقت دلش خواست با طی الارض به کربلا و مکه برود و برگردد،فکر می کرد... .
حاج آقا استاد اخلاق بود و سال ها تهذیب و تهجد پیرش کرده بود.می دانست جوانک منظورش چیست و دلش به حال او می سوخت.حاج آقا لبخندی زد و گفت:همان طور که قبلا هم گفتم،راه سیر و سلوک انجام واجبات و ترک محرمات است.جوانک یخ کردو سرجایش میخکوب شد.او این جواب  را دوست نداشت،این راه حداقل سی سالی وقت لازم داشت که جوانک حوصله اش  را نداشت.جوان یک ذکر می خواست،یک ورد یا دعایی که یک شبه او را به قله عرفان بساند،یک چیزی که سرعت سیر و سلوکش را چند برابر کند.جوان اهل فست فود بود،اهل سرعت در خیابان های نه چندان خلوت،هول بود،عجله داشت،می خواست روحش را هم مثل جسمش با یک آمپول،با یک قرص بزرگ کند مثلا یک چیزی مثل قرص سیر و سلوک!    برگرفته از مجله همشهری جوان

 
comment نظرات ()